موجی گرم در خون بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیان گرم مه، عرق می ریزدش
آهسته از هر بند.
«ـ بیابان را سراسر مه گرفته است. (می گوید به خود، عابر)
سگان قریه خاموشند.
در شولای مه پنهان، به خانه می رسم. گل کونمی داند. مرا ناگاه در درگاه
می بیند. به چشمش قطره اشکی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
«ـ بیابان را سراسر مه گرفته است . . . با خود فکر می کردم که مه گر همچنان تا
صبح می پائید مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند.»
بیابان را
سراسر
مه گرفتست.
چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابانست.
بیابان ـ خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهستهاز هر بند . . .
احمد شاملو